حكيم ابوالقاسم فردوسى

595

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بجيحون گذر كرد بر سوى بلخ * چشيده ز گيتى بسى شور و تلخ ببلخ اندرون بود يك ماه شاه * سر ماه بر بلخ بگزيد راه بهر شهر در نامور مهترى * بماندى سر افراز با لشكرى ببستند آذين ببى راه و راه * بجايى كه بگذشت شاه و سپاه همه بوم كشور بياراستند * مى و رود و رامشگران خواستند درم ريختند از بر و زعفران * چه دينار و مشك از كران تا كران به شهر اندرون هرك درويش بود * و گر سازش از كوشش خويش بود درم داد مر هر يكى را ز گنج * پراگنده شد بدره پنجاه و پنج سر هفته را كرد آهنگ رى * سوى پارس نزديك كاوس كى دو هفته برى نيز بخشيد و خورد * سيم هفته آهنگ بغداد كرد هيونان فرستاد چندى زرى * بنزديك كاوس فرخنده پى [ باز آمدن كىخسرو به نزد نيا ] دل پير زان آگهى تازه شد * تو گفتى كه بر ديگر اندازه شد بايوانها تخت زرين نهاد * به خانه در آرايش چين نهاد ببستند آذين به شهر و به راه * همه برزن و كوى و بازارگاه پذيره شدندش همه مهتران * بزرگان هر شهر و كنداوران همه راه و بىراه گنبد زده * جهان شد چو ديبا بزر آزده همه مشك با گوهر آميختند * ز گنبد بسرها فرو ريختند چو بيرون شد از شهر كاوس كى * ابا نامداران فرخنده پى سوى طالقان آمد و مرو رود * جهان بود پر بانگ و آواى رود و ز آن پس به راه نيشاپور شاه * بديدند مر يكديگر را به راه نيا را چو ديد از كران شاه نو * بر انگيخت آن بارهء تند رو بروبر نيا برگرفت آفرين * ستايش سزاى جهان آفرين همى گفت بىتو مبادا جهان * نه تخت بزرگى نه تاج مهان كه خورشيد چون تو نديدست شاه * نه جوشن نه اسب و نه تخت و كلاه ز جمشيد تا بآفريدون رسيد * سپهر و زمين چون تو شاهى نديد نه زين سان كسى رنج برد از مهان * نه ديد آشكارا نهان جهان كه روشن جهان بر تو فرخنده باد * دل و جان بد خواه تو كنده باد سياوش گرش روز باز آمدى * بفر تو او را نياز آمدى به دو گفت شاه اين ز بخت تو بود * برومند شاخ درخت تو بود زبرجد بياورد و ياقوت و زر * همى ريخت بر تارك شاه بر بدين گونه تا تخت گوهر نگار * بشد پايها ناپديد از نثار بفرمود پس انجمن را بخوان * بايوان ديگر بياراى خوان نشستند در گلشن زرنگار * بزرگان پر مايه با شهريار همى گفت شاه آن شگفتى كه ديد * به دريا در نامداران شنيد ز دريا و از دژ گنگ ياد كرد * لب نامداران پر از باد كرد از آن خرمى دشت و آن شهر و راغ * شمرها و پاليزها چون چراغ به دو ماند كاوس كى در شگفت * ز كردارش اندازها برگرفت